عاشقانه (قسمت دوم )

ماهرویان وماهیان در آب شنا می کردند وهمه از آتش عشق بازی با آن زنان به تب و تاب افتاده بودند. پرتومهتاب باعث فرار ماهیان است ولی پرتو روی آنها جذاب و شهوت انگیز و به جوشش آورنده . تن سپید آنها در حال شنا به سپیدی گل یاس ریشخند می زد. در آب پستانهای خودرا به هم چسبانده از آن قایقی می ساختند* ساعتی بر ببربر افشردند * نار و نارنج را کرو کردند * باسن برجسته آنها چون بیستونی ستون انگیز و شهوتناک بود که فرهاد را به نوک تیز تیشه به کشتن می دهد* بیستون همه ستون انگیز * کشته فرهاد را به تیشه تیز *جوان صبر از کف بداد بدنش داغ شد و قلب و نبضش تند تند می زد آلت تناسلی اش راست شد * ایستاده چو دزد پنهانی * وآنچه دانی چنانجه می دانی * آلت او از روزنه ای که صحنه را مشاهده می کرد رد نمی شد تا به آن زنان برسد* خواست تا در میان جهد گستاخ * مرغش از رخنه مارش از سوراخ * لیک مارش نکرد گستاخی * از چه از راه تنگ سوراخی * زنان پس از شنا جامه پرنیان به تن کرده وچون آفتاب بر مهتاب خروشیدند با لبهایی تر وتازه که کسی آنرا نبوسیده وغمزه وعشوه های تیزتر از تیرو خنده های شیرین تر از شهدبا قد و اندامی زیبا و پستانهای برجسته و پر آب (نار پستان )که انار از خجالت آب می شود*اوفتاده ز سرو پر بارش * نا ردر آب وآب در نارش ( واین عاشقانه ادامه دارد )


عاشقانه

بهرام شاه روز آدینه با لباس سپید نزد همسر هفتم خود در گنبد سپید بسر می برد . شهبانو از زبان مادرش عاشقانه ای را بیان می کند . جوان زیبائی باغ زیبائی داشت که هر هفته اوقات فراغتش را در آن می گذراند . روزی دید که به درب باغش قفلی زده اند و صدای ساز و آواز و رقص از آن می آید چون دیوار باغ بلند بود ، دیوار را سوراخ کرد و تا چشمش را از سوراخ به باغ انداخت ،دو محافظ زن زیبا یقه اورا گرفتند . بقول نظامی : دو سمن سینه بلکه سیمین ساق * بردرباغ داشتند یتاق * تا بران حور پیکران چو ماه * چشم نامحرمی نیابد راه * بادی گاردهای زن وقتی جوان را زیر مشت و لگد گرفتند ، گفت این باغ مال من است چرا می زنید ؟ آنها وقتی فهمیدند که جوان راست می گوید از او پوزش خواستند . صاحب باغ چون شناخته شد * هر دو را دل به مهر آخته شد * آشتی کردنش روا دیدند * زانکه با طبعش آشنا دیدند* بعد برای جبران کار خود گفتند : هر کدام ازاین دوشیزگان خوشگل را می خواهی انتخاب کن * هر زن خوبرو که در شهرست * دیده را از جمال او بهرست * همه جمع آمده درین باغند * شمع بی دود و نقش بی داغند * این جوان هم مثل همه جوانان که کپسول شهوتند نتوانست در برابر لذت جنسی تاب آورد *مردیش مردمیش را بفریفت * مرد بود از دم زنان نشکیفت * جوان به کلبه داخل باغ رفت و از پنجره نگاه کرد ، زنان سپید اندام زیبا با پستانهای برجسته بشکل ترنج درکنار استخری که آبش مثل اشک چشم بود * کرده بر هر طرف گل افشانی * سیم ساقی و نار پستانی *اژدهائی نشسته بر گنجش * به ترنجی رسیده نارنجش * نار پستان بدبد و سیب زنج * نام آن سیب بر نبشته بر یخ * آنها لخت شدند و موهای بلندشان بروی تنشان می افتاد و عکس این صحنه روی آب افتاده بود * سوی حوض آمدند ناز کنان * گره از بند فوطه(لباس ) باز کنان * صدره ( سوتین و کرست ) کندند و بی نقاب شدند * وز لطافت چو در ( مروارید ) در آب شدند * می زدند آب را به سیم مراد * می نهفتند سیم را به سواد. .... ادامه دارد ( هفت پیکر نظامی )


خوش بينی و احتياط

خوش بینی منافاتی با حزم و احتیاط در روابط اجتماعی ندارد . هیچ کس را بی دلیل متهم نکن ولی هرجا احتمال خطا بنحو معقولی می دهی بررسی کن بعد اقدام نما حتی در تقلید فقیه وثوق لازم است و اگر احتمال خطا باشد تقلید مجاز نیست همانگونه که در مورد نظرات پزشک تبعیت وقتی لازم است که بدرستی طبابت وثوق پیدا کنیم وبا احتمال خطا در تشخیص پزشکی به پزشک دیگر مراجعه می کنیم . مولانا می گوید : حزم سوء الظن گفته است آن رسول * هر قدم را دام می دان ای فضول * باز گفتی حزم سوء الظن تست * هرکه بد ظن نیست کی ماند درست * حزم این باشد که نفریبد ترا * چرب و نوش و دامهای این سرا * حزم آن باشد که برگیری تو آب * تا رهی از ترس و باشی بر صواب * گر بود در راه آب این را بریز * ور نباشد وای برمرد ستیز


خوش بينی و بد بينی

مولانا می گوید اگر می خواهی در زندگی راحت باشی به دنیا خوش بین باش و رمز این خوش بینی ارتباط با عقل کل است که او پدر همه ماست . از پدر بر تو جفائی چون رود * آن پدر در چشم تو سگ می شود * آن پدر سگ نیست تاثیر جفاست * که چنان رحمت نظر را سگ نماست * کل عالم صورت عقل کل است * کوست بابای هر آنک اهل قل است * چون کسی با عقل کل کفران فزود * صورت کل پیش اوهم سگ نمود * من که صلحم دائما با این پدر * این جهان چون جنت استم در نظر* ( مثنوی دفتر چهارم ) .ای دوست عزیز مراقب واردات فکری خود باش همانگونه که توجه به خوراک خود داری ، رفتار و کردار ما برآیند اندیشه ماست .                                                              شکسپیر در هملت می  نویسد :                 There is nothing either good or bad but thinking makes it so


قضاوتهای سرسری

امروزه هم دچار برخی قضات هستیم که قضاوت برایشان یک عادت شده و بدون اینکه دقت کافی ووافی کنند، به چند استعلام بسنده کرده و با تکیه به چند ماده قانون که قاضی در ذهنش است در مدت کوتاه و اعجاب آوری احکام مهم صادر می کند . خود شاهد پرونده ای چندین میلیون تومانی بودم که ظرف ده دقیقه حکم صادر شد . حضرت امیر علیه السلام به چنین قضاوتهائی که از مختصات شریح قاضی است می فرماید : یا سعد ما تروی علی هذا الابل * ان اهون السقی التشریع * مضمون این شعر آنست که قاضی نباید ساده ترین راه را انتخاب کند که مبادا ریشش جائی گیر کند بلکه باید نهایت کوشش خود را برای احقاق حق بکار برد ( رک به بحار الانوار جلد چهل صفحه دویست و سی و هشت )


مقام پرستی

میلاد انسانی است که امیر بشریت است ، بیاد بیتی از حافظ افتادم \" سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیق * هر که قدر نفس باد یمانی دانست * باد یمانی جایی است که اویس ، یار علی در آنجا نفس کشیده و رشد کرده ، جامعه امروز ما سخت محتاج چنین افرادی است که شجاعانه در مقابل حکومت سخن خود را می گویند . روزی عمر در سخنرانی خود گفت : کیست که این خلافت را از من به قرص نانی بخرد ؟ اویس در برابر این سخن که کار سیاست بازان حرفه ای است ، پاسخ داد : کسی که عقل دارد دست به این معامله نمی زند و اگر راست می گویی از مقامت استعفا کن و برو و بگذار این مسئولیت به اشخاص شایسته برسد.( طرائف المقال ج 2 ص 595)


تفکيک اعمال از اشخاص

حساب عمل زشت را تا حد ممکن از خود شخص جدا کن ، در نهج البلاغه آمده : همانا خدا کسی را دوست دارد ولی از عمل او بدش می آید و همانا عمل کسی را دوست می دارد ولی از خودش نه ( خطبه 153 )شکسپیر هم جمله ای دارد :

Condemn the fault and not the actor of it


جوانی و پيری

ابن رومی شاعر قرن سوم می گوید : کفی بسراج الشیب فی الراس هادیا * لمن قد اضلته المنایا لیالیا . جوانی وخامی آن بسان شب است که تیرانداز مرگ نمی تواند درست هدفگیری کند و پیری با سپیدی موی سرو صورت باعث میشود که تیرانداز مرگ به هدف بزند .( رسائل سید مرتضی قده ج 4 ص 194)


اسلام

چهره دروغین اسلام حکایت آن موذن بد صدا است که مولانا در دفتر پنجم مثنوی آورده و باعث بیزاری از دین شد و چهره درست اسلام حکایت بایزید بسطامی است که در لطافت روح بجائی می رسد که مولانا می گوید :بایزید ار این بود آن روح چیست * ور وی آن روحست این تصویر کیست * و در بیان آن حکایت گوشت وگربه را مطرح می کند ، مردی گوشت به خانه می آورد و زن شکمو آنرا می خورد و هنگام میهمانی به مرد می گفت گوشت را گربه خورد ،مرد گربه را وزن کرد نیم کیلوبود از طرفی گوشت هم نیم کیلو بود ، مرد رو به زن کرد و گفت : این اگر گربه است پس آن گوشت کو * ور بود این گوشت گربه کو بجو *


انسان

بنی آدم اعضا یکدیگرند * که در آفرینش ز یک گوهرند . این یک بیت عالی سعدی برگرفته از قران و سخن پیامبر مهر گستر است . مصرع اول مضمون روایتی معروف است که صحیح مسلم در جلد هشتم صفحه بیست آنرا نقل نموده است و مصرع دوم اشاره است به آیات قران که موضوع \" نفس واحده \" و یگانگی گوهر انسان را بیان نموده که بسی ژرفتر از نظریه ضد آپارتاید است .


صفحه بعد
   
   
Copyright © 2006 farazesh.com. All Rights Reserved.